تبليغاتX
روزهاي آفتابي
روزهاي آفتابي
دست نوشته هاي يك دانشجوي مترجمي علاقمند به رايانه هنر ادبيات و فلسفه همين!
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
Children's Letters to God

                                                                        

 

این  یه کتابه که توش نامه هایی از بچه ها به خداست که البته ترجمه هم شده .این نامه ها اینقدر جالب هستن که هیچ توضیحی نمی دم فقط اگه خواستین تصویرشون رو ببینین می تونین اینجا رو ببینین :http://www.eatliver.com/dear-god/index.html

Dear God
I would like to live 900 years like the guy in the Bible. Love, Chris

دلم می خواد نهصد سال زندگی کنم مثه کسی که تو کتاب مقدس دربارش نوشته.

Dear God,
Did you mean for the giraffe to look like that or was it an accident? -Norma

حدایا آیا زرافه را خودت خواستی اینجوری خلق کنی یا اتفاقی بود؟

Dear God,
Instead of letting people die and having to make new ones, why don't You just keep the ones You have now? -
Jane

خدایا به جای اینکه بذاری مردم بمیرند و آدمهای جدید خلق کنی چرا همون قبلیها را زنده نگه نمی داری؟

Dear God,
I went to this wedding and they kissed right in church. Is that okay? -Neil

خدایا من برای این جشن عروسی به کلیسا رفتم و آنها یکدیگر را در آنجا بوسیدند این کار درسته؟

Dear God,
You don't have to worry about me. I always look both ways. -Dean

خدایا لازم نیست نگران من باشی من همیشه دوطرف خیابان را نگاه می کنم

Dear God,
I think the stapler is one of your greatest inventions. -Ruth M.

خدایا فکر می کنم دستگاه منگنه یکی از بزرگترین اختراعات تو باشد

Dear God,
I bet it is very hard for You to love all of everybody in the whole world. There are only 4 people in our family and I can never do it. -Nan

خدایا شرط می بندم که برای تو خیلی سخته که به همه آدمها در همه جای دنیا عشق داشته باشی خانواده ما فقط ۴ نقره و من  هیچ وقت نمی تونم اینکار را بکنم

Dear God,
If
You watch me in church Sunday, I'll show You my new
shoes. -Mickey

خدایا اگر روز یکشنبه توی کلیسا را نگاه کنی کفشهای نوام رو نشون می دم 

Dear God,
We read Thomas Edison made light. But in Sunday school they said You did it. So I bet he stoled your idea. Sincerely, Donna

ما خوندیم که توماس ادیسون برق را اختراع کرد ولی در مدرسه یکشنبه به ما گفتند تو اینکار را کردی شرط  می بندم اون  این فکر رو از تو دزدیده

 

+ نوشته شده در 11:16 توسط دختر آفتاب
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
Taleghan:My heaven

 

وطالقان یعنی همه تابستانهای کودکی و نوجوانی من،همچنان که با عبور از زیاران انگار وارد سرزمین دیگری می شوی ناخودآگاه همه دل مشغولیهای شهر با اولین باد که بوی طالقان دارد از سرت می پرد پیچ های سربالایی که تما م می شود دره بزرگ طالقان از آن بالا چه زیبا پیداست ده های کوچک و بزرگ در میان کوهها ودریاچه ای آبی پشت سد.  

ومیــــر ده کوچکی در پایین طالقان که میان صخره های سر به فلک کشیده در پهنه آفتاب ساکت و خاموش  آرمیده و صخره های مهربانی که در نگاه اول به نظرسرد و خشن می آیند اما وقتی با طلوع خورشید مه  صبحگاهی کم کم ناپدید می شود و دوباره می توانی آنها را ببینی می فهمی که حرفهای زیادی برای گفتن دارند و حتی دلت برای  همان غار کوچک میان کوهها هم  تنگ می شود.

و صـــبح یعنی بوی سوختن هیزم، نان تازه از تنور درآمده ، بوی گل باران خورده ، صدای وزیدن باد در میان درختان تبریزی ،صدای احوالپرسی های گرم اهالی ده ، تماشای گوسفندان که به چرا می روند و خرهایی که بار می برند همه روز .

و ظـــــهر یعنی آش ماست، آش ترش ، ترش تره، باقالا قاتوق، والک پلو، سیریش پلو و بعد هم لمیدن در گرمای سوزان اما دلچسب آفتاب برای فرار از سایه سرد کوهستان

و عصــــر خوردن کلاس (نان محلی ) با چای داغ ُگشتن در اطراف ده (جور زمین و کابار و...) آب نوشیدن از چشمه های اطراف ده  طعم آبی که از دل کوه سرازیر می شود و سرزدن به آشنایان

پنج شنبه ها هم زیارت اهل قبور.

و شـــــب با نوای همخوانی جیرجیرکها در اول شب وتکخوانی مرغ حق در آخر شب حتی صدای سگها که نوبتی تمام شب را پارس می کنند آسمان شب فرش شده از ستاره ها و برخود می لرزی از سرما ی شب و شاید از عظمت شاهکاری که در بالای سرخود نظاره می کنی و باخود می پرسی آیا کسی هم از آن بالا تو را تماشا می کند؟

 

+ نوشته شده در 10:17 توسط دختر آفتاب
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
My favorate book and movie: Gone with the wind

Gone with the wind is truly a part of my soul. The book is so detailed and interesting. It makes you mad because it doesn't go the way it's supposed to be. I think Margaret Mitchell, the writer, was a genus. Also it is the only movie I have watched it many times. I absolutely adore it and all characters in it.

Scarlet is such a wonderful character, she is stubborn and selfish .if watched the movie, you wouldn't forget her sharp green eyes. Although she is so materialist, sentimental and egotist, who always want the best for herself, you appreciate her braveness until the end of the movie. Especially I love this statement from her:' I think about it later, tomorrow is another day." I think all of us experience this feeling when we sure that nothing will go back to the way it was, but I like her action in this situations.

Melanie, on the other hand is modest, kind and virtuous. She loves her husband and her life faithfully and she devoted her life helping others.

In addition to strength of characters in movie, there are memorable scenes like the burning of Atlanta that has made the movie a historical one.

Gone with the wind has won ten academic award and the world-wide sales. I read it somewhere that: ' critics will over have to grapple with the problem of why Margaret Mitchell's novel has reminded so readable and so important to so many people?"

 

 

 

+ نوشته شده در 12:34 توسط دختر آفتاب
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
A rolling stone

It was about 2 months ago when I decided to take part in a specific course so I should be interviewed. After I introduced myself and mentioned that I studied software before and I'm studying translation now, the interviewer asked me if I could select another major, what it would be.

I answered:" painting is one of my most favorite so art is good major may be, also my literature and essay was very good when I was younger and my teachers courage me to continue it and but I didn't .On the other hand I love philosophy a lot."

When I found that she looked me unusually I said:" you know, 

a rolling stone gathers no moss! "

 

+ نوشته شده در 0:35 توسط دختر آفتاب
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
Take it easy

یه رشته خوب تو یه دانشگاه خوب این اون چیزی بود که از من انتظار می رفت اما نشد و این اولین" نه" بزرگ زندگی من بود که شد یک  تولد دوباره یعنی  یه نگاه عمیق به گذشته و یک تغییر جهت برای آینده که ما به این می گیم نقطه عطف!

یه تابستون طول کشید تا خودم را پیدا کردم به قول ممد مثل سیب زمینی سوخته به ته ماهیتابه چسبیده بودم فقط کتاب می خوندم اولش فقط به این فکر می کردم که چر اینطوری شد اما بعدا کار بالا کشید به اینکه چرا به وجود اومدم چرا هستم اصلا کی هستم  و هزاران سوال فلسفی دیگه .البته این ابهامات همیشه تو زندگی بوده هست خواهد بود اما بعضی وقتا که آدم می رسه به بن بست این سوالا تو ذهنش پررنگ می شن و بعدش شاید مثه من کلا هدفش از زندگی می شه پیدا کردن جواب اونا (اگه برا شما پیش نیومده تعجب نکنید) ولی مرحله بعد مهمتره و اون عکس العمل آدماس به این بحران بعضیها به یاس فلسفی می رسن بعضیها کلا بی خیال می شن و ترجیح می دن خودشون رو با خودشون درگیر نکنن بعضیهام ولی مثه زگیل می شن دیگه!

خلاصه اینکه از اینکه یه رشته خوب تو یه دانشگاه خوب قبول می شدم و می رفتم برای همیشه فکر می کردم همه زندگی یعنی  خرخونی و بچه سر به راه بودن و تعریف و تمجید دیگران حالا آخرش چی می شد خدا داند!

از اینجا به بعد داستان بالا ، پایین زیاد داره که نمی خوام همه رو بگم دوستای خوب پشت کنکوری که تو کتابخونه پیدا کردم و...  ولی دیگه "نه" های بعدی هیچکدوم مثه دفعه اول منو از پا در نیاورد دیگه می دونستم چجوری باید با مشکلات کنار اومد و نشدنیها را فراموش کرد و اینکه زندگی همیشه اونجور که ما می خواهیم پیش نمی ره اینکه و از همه مهمتر  به اینکه به قول مامان این نیز بگذرد ...

 

 

+ نوشته شده در 13:35 توسط دختر آفتاب
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
prime of life

My primary school wasn't a state school, so we were there from morning to afternoon, I had good friends there, but I never forget their harsh treatment with us. Although I learnt a lot of basic knowledge and religious instructions there, the pressure of their exactness hurt our soul and caused a life full of stress for me as a 9 or 10 years old girl. I was a studious pupil but no one could help me to be relaxed about my lessons.

As a teenager in guidance school I just did my best to be a top student. It was a non profit school with a limited student which had selected.  I studied hard and I enjoyed reading different books and painting. I took part in all activities in our school but generally I was introvert those days

                                      

High school was a bit better but not totally different I mean study was most important for me. I got more sociable gradually but the atmosphere of our school was too lifeless with a stiff competition they were so strict about religious rates and they killed our real joy of life in our best years.

 

This tragedy I mean having no happy teens was not only happening to me but as I was more sensitive, these situations had more effects on me!

 

 

+ نوشته شده در 10:47 توسط دختر آفتاب
سه شنبه ششم فروردین 1387
All my childhood

      

  • من اولین نوه بودم هم از طرف خانواده پدری و هم مادری به خاطر همین بیشتر از بچه ها با بزرگترها بزرگ شدم با همه تلاشهای مامانم برای تغییر من به یه بچه شادو شیطون من مثل بچه های دیگه نبودم  آخه اونوقتا برعکس حالا بهترین بچه ساکت ترین بچه بود کسی که یه عالمه شعر و سوره قرآن حفظ باشه ، هیچ وقت شلوغ نکنه ، خیلی مودبانه با بزرگترها برخورد کنه احترام بذاره به پدر مادر عمو عمه خاله همسایه بزرگترها کوچکترها حیوانات گیاهان و حتی دیوارهای خانه البته نه اینکه کم حرف باشم یا گوشه گیر اتفاقا هنوزیادمه چجوری ازم التماس می کردند برم بخوابم و انقدر وراجی نکنم ولی من فرق داشتم دیگه یه بچه پر از حرف و شعر و نقاشی!
  • چون مادرم دبیر بود از همون شیرخوارگی مهدکودک می رفتم که همه بچه های معلما بودن یعنی یه محیطی کاملا فرهنگی.  بازی کردن با اسباب بازیها توی مهد کودک یه ساعت و روز مخصوص داشت ، جزو آرزوهای ما بود توی اون اتاق پر از اسباب بازی و میزو صندلیهای پلاستیکی چند ساعت بازی کنیم بدون باید و نبایدها حتی چند تا تاب و سرسره ای هم که بود نوبتی بود که اغلب مربی ها حوصله نداشتند ما رو ببرن تو حیاط دیوارهای مهد اگر چه با چند تا عکس رنگی به سختی شاد می شدند اما ازمربی ها هیچ وقت جز مانتو و مقنعه های مشکی و قیافه های مهربان اما خسته و پر از غم رنجهای زندگی چیزی به یاد ندارم

  • همه ی دوران کودکی من برمی گرده به روزهای جنگ و بعد از جنگ، حتی ترانه هایی که تو مهدکودک به ما یاد می دادن هم پر از شعار و حرفاییه برای یه بزرگترها هم سخته فهمیدنش چه برسه به بچه ها حتی برنامه کودک زمان ما هم پراز شخصیتهایی بود که برای رسیدن به یه کسی یا یه جایی و تازه بعد ازکلی رنج و سختی و بی پولی و یتیمی  و سفرهای طولانی و مشکلاتی که از زمین و آسمون می بارید ، بعد از شصتاد قسمت شاید به هم می رسیدن و می فهمیدن که نمی تونن پیش هم بمونن و باید بقیه عمرشون هم دوری  هم رو تحمل کنن از هاچ زنبور عسل گرفته تا نل و پرین و بل و سپاستین و دختری به نام حنا که البته من هم همشون رو تا ته می دیدم  
  • این شد که ما درست وقتی که خیلی کوچیک بودیم بزرگ شدیم  ما منظورم من وخیلی از همسن و سالای منه. خیلی وقتا فکر میکنم چرا ماها اینطوری هستیم چرا اینقدر زندگی رو سخت می گیریم احساس خوشبختی داشتن و راضی بودن و لذت برن از زمان حالی که توش زندگی می کنیم برامون دست نیافتنیه اگرهم پیش بیاد خیلی سریع از بین میره  و هزار تا چرای دیگه اگر چه نگران بچه های این نسل هم هستم که هرروز انواع و اقسام رسانه های ارتباطی اطلاعات رو بهشون تزریق می کنن و روح کنجکاو و لطیف بچه ها خیلی زود لابلای دنیای بزرگترها گم می شه شاید همه بچه ها بدونن زمین گرده ولی هیچ وقت فرصت تصورکردن شکلهای دیگه ای برای زمین رو ندارن!

 

+ نوشته شده در 20:50 توسط دختر آفتاب
سه شنبه ششم فروردین 1387
Special birthday

 

               

  • I was born in middle of an especial night, I mean 23rd of Ramadan :" the night which most Muslims stay awake until morning and pray in mosques".It's really different night!
  • Also it was 23rd of Tir (14 of July).because of that I love sun, sunrise, sunset, sunshine and sunny days.  I adore the lightness, warmness and kindness of sun. A real sun-worshipper!  
  • I was born another time on my 20th birthday just when I found my inside child again and it changed my attitude and point of view. I believe that everybody has some turning points in his or her life .they can be a birthday once more.

 

+ نوشته شده در 20:28 توسط دختر آفتاب