تبليغاتX
روزهاي آفتابي
روزهاي آفتابي
دست نوشته هاي يك دانشجوي مترجمي علاقمند به رايانه هنر ادبيات و فلسفه همين!
شنبه دوازدهم بهمن 1387
I'm a fool
اووووووووووه همش چهارماه و نیم بیشتر نیست که اینجا نیومدم ! نه دروغ گفتم یکی دو بار اومدم اما از ترس اینکه یه وقت هوس نکنم بمونم و... زودی رفتم پی کارم ! دلم می خواد اعتراف کنم خرخونم اینکه حاضر نبودم پنج دقیقه از اون چند ساعتی رو که مجبور بودم تو هفته دنبال پلات داستانهای کافکا و آنالیز شعرهای شکسپیر می گشتم بیام و یه سری به خودم بزنم شاید....

الانم که ترم تموم شده از روز اول تعطیلات یه رمان از زویا پیرزاد ولم نمی کنه نمی دونم چرا از اینجا می ترسم از نوشتن های نه چندان جدی از راحت بودن راحت زندگی کردن بدون عذاب وجدان از عقب ماندن از دنیا بدون ترس از زیادی نمی دانم ها و تردیدهایی که تمامی ندارند!

باید برم امشب رمان رو تموم می کنم یه فیلم هم دیدم یکی از درسهای فلش کارت کلمات ضروری برای تافل رو که به خودم قول دادم تا آخر تعطیلات تمومش کنم سهم امروز طبق برنامه ! و لباسهایی که اتو می خواهند اگرچه فردا و پس فرداو ... هم وقت هست

یاد کابوسهای شب های مدرسه می افتم تکالیف انجام نشده ،مانتو و مقنعه اتو نشده ، ناخنهایی که زود بلند می شد ،سوالات امتحانی که نمی توانم جواب داد یعنی خوندم و یادم نمیاد و نمره ی کمتر از ۱۷ ! نمره انضباط کمتر از ۲۰ یعنی فاجعه ! چقدر احمق بودم

چقدر احمق هستم

اما احمق نخواهم ماند، قول می دم یه روزی حداقل برای مدت کوتاهی تغییر کنم!!!!!!!

+ نوشته شده در 17:57 توسط دختر آفتاب