• من اولین نوه بودم هم از طرف خانواده پدری و هم مادری به خاطر همین بیشتر از بچه ها با بزرگترها بزرگ شدم با همه تلاشهای مامانم برای تغییر من به یه بچه شادو شیطون من مثل بچه های دیگه نبودم  آخه اونوقتا برعکس حالا بهترین بچه ساکت ترین بچه بود کسی که یه عالمه شعر و سوره قرآن حفظ باشه ، هیچ وقت شلوغ نکنه ، خیلی مودبانه با بزرگترها برخورد کنه احترام بذاره به پدر مادر عمو عمه خاله همسایه بزرگترها کوچکترها حیوانات گیاهان و حتی دیوارهای خانه البته نه اینکه کم حرف باشم یا گوشه گیر اتفاقا هنوزیادمه چجوری ازم التماس می کردند برم بخوابم و انقدر وراجی نکنم ولی من فرق داشتم دیگه یه بچه پر از حرف و شعر و نقاشی!
  • چون مادرم دبیر بود از همون شیرخوارگی مهدکودک می رفتم که همه بچه های معلما بودن یعنی یه محیطی کاملا فرهنگی.  بازی کردن با اسباب بازیها توی مهد کودک یه ساعت و روز مخصوص داشت ، جزو آرزوهای ما بود توی اون اتاق پر از اسباب بازی و میزو صندلیهای پلاستیکی چند ساعت بازی کنیم بدون باید و نبایدها حتی چند تا تاب و سرسره ای هم که بود نوبتی بود که اغلب مربی ها حوصله نداشتند ما رو ببرن تو حیاط دیوارهای مهد اگر چه با چند تا عکس رنگی به سختی شاد می شدند اما ازمربی ها هیچ وقت جز مانتو و مقنعه های مشکی و قیافه های مهربان اما خسته و پر از غم رنجهای زندگی چیزی به یاد ندارم

  • همه ی دوران کودکی من برمی گرده به روزهای جنگ و بعد از جنگ، حتی ترانه هایی که تو مهدکودک به ما یاد می دادن هم پر از شعار و حرفاییه برای یه بزرگترها هم سخته فهمیدنش چه برسه به بچه ها حتی برنامه کودک زمان ما هم پراز شخصیتهایی بود که برای رسیدن به یه کسی یا یه جایی و تازه بعد ازکلی رنج و سختی و بی پولی و یتیمی  و سفرهای طولانی و مشکلاتی که از زمین و آسمون می بارید ، بعد از شصتاد قسمت شاید به هم می رسیدن و می فهمیدن که نمی تونن پیش هم بمونن و باید بقیه عمرشون هم دوری  هم رو تحمل کنن از هاچ زنبور عسل گرفته تا نل و پرین و بل و سپاستین و دختری به نام حنا که البته من هم همشون رو تا ته می دیدم  
  • این شد که ما درست وقتی که خیلی کوچیک بودیم بزرگ شدیم  ما منظورم من وخیلی از همسن و سالای منه. خیلی وقتا فکر میکنم چرا ماها اینطوری هستیم چرا اینقدر زندگی رو سخت می گیریم احساس خوشبختی داشتن و راضی بودن و لذت برن از زمان حالی که توش زندگی می کنیم برامون دست نیافتنیه اگرهم پیش بیاد خیلی سریع از بین میره  و هزار تا چرای دیگه اگر چه نگران بچه های این نسل هم هستم که هرروز انواع و اقسام رسانه های ارتباطی اطلاعات رو بهشون تزریق می کنن و روح کنجکاو و لطیف بچه ها خیلی زود لابلای دنیای بزرگترها گم می شه شاید همه بچه ها بدونن زمین گرده ولی هیچ وقت فرصت تصورکردن شکلهای دیگه ای برای زمین رو ندارن!

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت