
یه رشته خوب تو یه دانشگاه خوب این اون چیزی بود که از من انتظار می رفت اما نشد و این اولین" نه" بزرگ زندگی من بود که شد یک تولد دوباره یعنی یه نگاه عمیق به گذشته و یک تغییر جهت برای آینده که ما به این می گیم نقطه عطف!
یه تابستون طول کشید تا خودم را پیدا کردم به قول ممد مثل سیب زمینی سوخته به ته ماهیتابه چسبیده بودم فقط کتاب می خوندم اولش فقط به این فکر می کردم که چر اینطوری شد اما بعدا کار بالا کشید به اینکه چرا به وجود اومدم چرا هستم اصلا کی هستم و هزاران سوال فلسفی دیگه .البته این ابهامات همیشه تو زندگی بوده هست خواهد بود اما بعضی وقتا که آدم می رسه به بن بست این سوالا تو ذهنش پررنگ می شن و بعدش شاید مثه من کلا هدفش از زندگی می شه پیدا کردن جواب اونا (اگه برا شما پیش نیومده تعجب نکنید) ولی مرحله بعد مهمتره و اون عکس العمل آدماس به این بحران بعضیها به یاس فلسفی می رسن بعضیها کلا بی خیال می شن و ترجیح می دن خودشون رو با خودشون درگیر نکنن بعضیهام ولی مثه زگیل می شن دیگه!
خلاصه اینکه از اینکه یه رشته خوب تو یه دانشگاه خوب قبول می شدم و می رفتم برای همیشه فکر می کردم همه زندگی یعنی خرخونی و بچه سر به راه بودن و تعریف و تمجید دیگران حالا آخرش چی می شد خدا داند!
از اینجا به بعد داستان بالا ، پایین زیاد داره که نمی خوام همه رو بگم دوستای خوب پشت کنکوری که تو کتابخونه پیدا کردم و... ولی دیگه "نه" های بعدی هیچکدوم مثه دفعه اول منو از پا در نیاورد دیگه می دونستم چجوری باید با مشکلات کنار اومد و نشدنیها را فراموش کرد و اینکه زندگی همیشه اونجور که ما می خواهیم پیش نمی ره اینکه و از همه مهمتر به اینکه به قول مامان این نیز بگذرد ...

نوشته شده توسط دختر آفتاب در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

This blog is about my sunny days when I find myself and I created my own way in life , I mean all my memories, experiences, feelings and my illustration of life
تو این وبلاگ راجع به روزهای آفتابی می نویسم روزهایی که در آنها خودم را پیدا می کنم و مسیر جدیدی در زندگی ایجاد می کنم . راجع به همه خاطرات، تجربیات ، احساسات و آنچه که تصورم از زندگی است.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین