وطالقان یعنی همه تابستانهای کودکی و نوجوانی من،همچنان که با عبور از زیاران انگار وارد سرزمین دیگری می شوی ناخودآگاه همه دل مشغولیهای شهر با اولین باد که بوی طالقان دارد از سرت می پرد پیچ های سربالایی که تما م می شود دره بزرگ طالقان از آن بالا چه زیبا پیداست ده های کوچک و بزرگ در میان کوهها ودریاچه ای آبی پشت سد.  

ومیــــر ده کوچکی در پایین طالقان که میان صخره های سر به فلک کشیده در پهنه آفتاب ساکت و خاموش  آرمیده و صخره های مهربانی که در نگاه اول به نظرسرد و خشن می آیند اما وقتی با طلوع خورشید مه  صبحگاهی کم کم ناپدید می شود و دوباره می توانی آنها را ببینی می فهمی که حرفهای زیادی برای گفتن دارند و حتی دلت برای  همان غار کوچک میان کوهها هم  تنگ می شود.

و صـــبح یعنی بوی سوختن هیزم، نان تازه از تنور درآمده ، بوی گل باران خورده ، صدای وزیدن باد در میان درختان تبریزی ،صدای احوالپرسی های گرم اهالی ده ، تماشای گوسفندان که به چرا می روند و خرهایی که بار می برند همه روز .

و ظـــــهر یعنی آش ماست، آش ترش ، ترش تره، باقالا قاتوق، والک پلو، سیریش پلو و بعد هم لمیدن در گرمای سوزان اما دلچسب آفتاب برای فرار از سایه سرد کوهستان

و عصــــر خوردن کلاس (نان محلی ) با چای داغ ُگشتن در اطراف ده (جور زمین و کابار و...) آب نوشیدن از چشمه های اطراف ده  طعم آبی که از دل کوه سرازیر می شود و سرزدن به آشنایان

پنج شنبه ها هم زیارت اهل قبور.

و شـــــب با نوای همخوانی جیرجیرکها در اول شب وتکخوانی مرغ حق در آخر شب حتی صدای سگها که نوبتی تمام شب را پارس می کنند آسمان شب فرش شده از ستاره ها و برخود می لرزی از سرما ی شب و شاید از عظمت شاهکاری که در بالای سرخود نظاره می کنی و باخود می پرسی آیا کسی هم از آن بالا تو را تماشا می کند؟

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت